محمد بن حسين البيهقي

945

تاريخ بيهقى ( فارسي )

مىآمدند تا آنگاه كه الطَّامَّةُ الْكُبْرى 1 پيش آمد . امير ، رضى اللّه عنه ، چون فرود سراى رفت 2 و خالى به خرگاه بنشست ، گله كرد فرا 3 خادمان از وزير و از اعيان لشكر و گفت « هيچ خواست 4 ايشان نيست كه اين كار برگزارده آيد تا من ازين درد و غم ايمن باشم . و امروز چنين رفت . و من به همه حال فردا بخواهم رفت سوى مرو . » ايشان گفتند « خداوند را از ايشان نبايد پرسيد ، برأى و تدبير خويش كار مىببايد كرد . » و اين خبر بوزير رسانيدند ، بو سهل زوزنى را گفت « آه چون تدبير بر خدم 5 افتاد ! تا چه بايد كرد . » و از آن خدم يكى اقبال زرين - دست 6 بود و دعوى زيركى كردى و نگويم كه دربارهء خويش 7 مردى زيرك و گربز 8 و بسيار دان 9 نبود ، امّا در چنين كارهاى بزرگ او را ديدار 10 چون افتادى ؟ بو سهل گفت « اگر چنين است ، خواجه صلاح نگاه دارد و بيك دو حمله سپر نيفگند 11 و مى - بازگويد 12 . گفت « همين انديشيده‌ام » و سوى خيمهء خويش بازگشت و كس فرستاد و آلتونتاش را بخواند ، بيامد و خالى كرد وزير گفت 13 « ترا بدان خوانده‌ام از جملهء همه مقدّمان لشكر كه مردى دو تا 14 نيستى و صلاح كار راست و درست بازنمايى . من و سپاه سالار و حاجب بزرگ با 15 خداوند سلطان درمانديم كه هر چه گوييم و نصيحت راست كنيم ، نمىشنود و ما را متّهم مىدارد . و اكنون چنين مصيبت بيفتاد كه سوى مرورود و ما را ناصواب مىنمايد ، كه يك سوارگان 16 را همه در مضرّت و گرسنگى و بىستورى مىبينيم . و غلامان سرايى قومى بر اشترند و حاجب بگتغدى فرياد مىكند كه اين غلامان كار 17 نخواهند كرد كه مىگويند ايشان را چه افتاده است 18 كه گرسنه بايد بود كه بسيار طلب كردند گندم و جو و حاصل نشد ، و با هيچ پادشاه برين جمله نرفتند و پيداست كه طاقت چند دارند . و هندوان باقى 19 پياده‌اند و گرسنه . چه گويى كه كار را روى چيست 20 ؟ » گفت : زندگانى خواجهء بزرگ دراز باد ، من تركىام يك لخت 21 و من راست گويم 22 بىمحابا ، اين لشكر را چنان كه من ديدم ، كار نخواهند كرد و ما را بدست 23 خواهند داد ، كه بينوا و گرسنه‌اند ، و بترسم كه اگر دشمن پيدا آيد ، خللى افتد كه آن را در نتوان يافت . وزير گفت : تو اين با خداوند بتوانى